أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

544

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

دانشگاه مشهد ، 1359 ه . ش . ( 1177 ) 74 / 16 « خليل » . « خليل » : مراد خليل بن احمد فراهيدى ، استاد سيبويه و پيشوا در دانش نحو و پايه گذار دانش عروض ، است . ولادتش را به سال يكصد هجرى و در گذشتش را ميان سالهاى 160 - 170 - 175 گفته‌اند . به نظر مىرسد وى هر چند در محيط عربى باليده اصالتا غير تازى و شايد ايرانى باشد . گذشته از پايگاه نحوى و عروضى ، در واژه شناسى نيز بلند مقام است و او را مؤلّف و مبتكر كتاب لغت عربى بر أساس حروف تهجى دانسته‌اند . العين ، فرهنگ مشهور تازى ، به دست وى يا به اشراف وى تدوين گرديده است . ( در بارهء خليل ، نگر : لغتنامهء ، مقدّمه ، صص 176 - 184 ؛ و : ترتيب كتاب العين ، ج 1 ، مقدّمة التحقيق ) . گفتنى است كه خليل شيعه بوده ( نگر : نقض ، ص 213 ) . ( 1178 ) 74 / 16 « سابق » . « سابق » : پيشى گيرنده . « اگر چه به حمد اللّه ترا دستورى دستيار . . . در پيش كارست و به علوّ همّت و سموّ رتبت و أصابت نظر و اصالت رأى بر همه سابق و از همه فائق . » ( مرزبان نامه ، چ روشن ، ج 1 ، ص 297 ) . ( 1179 ) 74 / 19 « قوام دولت » . حركتها ( ظ . ) به همان قلم ثانى پيشگفته است . در چند سطر سپسين هم بيشترينهء حركات به نظر مىرسد به همين قلم باشد - و اللّه العالم . ( 1180 ) 74 / 21 « همچنين » . پيش جيم پارسى ، در خود دستنوشت است . ( 1181 ) 74 / 22 « تنفير » . در كتاب المصادر آمده : « التنفير : رمانيدن ، . . . » ( ص 564 ) . ( 1182 ) 74 / 22 « بذدلى » . « بددل » يعنى : « ترسو » ؛ و « بددلى » يعنى : « ترس ، جبن » . در متنى كهن مىخوانيم : « حسّان به غايت بددل بود ، حرب نتوانستى كرد ، و گويند شمشير كشيده نتوانستى ديد از بددلى » ( به نقل از : غلط ننويسيم ، ص 70 ) . ( 1183 ) 74 / 26 « راعيى » . در دستنوشت به ريخت « راعى » كتابت شده و يك « ء » روى ياء گذاشته شده تا « راعيى » خوانده شود . اين از ريختهاى كتابتى پيشينگان است . ( 1184 ) 75 / 4 « هر مكلّفى » . در دستنوشت خط خوردگيى هست كه مانعست تا بدانيم در اصل « مكلّفى » بوده يا « مكلّف » ؛ گويا در اصل كلمه ناتمام و « ف » كوتاه و ناقص نوشته شده بوده و به خطّى متأخّر كوشيده‌اند ياء براى آن بگذارند . ( 1185 ) 75 / 5 « تخليط » . آغاز كلمه در عكس ما بكمال روشن نيست ولى گمان مىكنم درست خوانده باشم . « تخليط » : آميختن و آميزش كردن باطل در كلام ( غياث اللّغات ، ص 197 ) .